یادداشت هفته

حسن آباد: یک حادثه و چند نگاه

ما هیچ،ما نگاه

نگاه نخست:

صبح زود از خواب بیدار می شویم به امید یک روز متفاوت اما خب یک حادثه ای دیگر، بخشی از روح آدم را ماتم زده می کند، آخر ما ایرانی ها روحمان بخش های متفاوتی دارد. انگار روی یک طیف در حال سفریم. رکورد یک سر طیف، فعلا دستِ آتش سوزی ساختمان پلاسکو است.
آن روز متفاوت، بسیار متفاوت؛ که از آغاز روز، کمی نگذشته، پلاسکو این یادگار تجارت ایرانی در آتش سوخت.
رکورد آن سر طیف هم تا حالا دست ثبت هیرکانی است تا ببینیم بعدا چه پیش می آید وکدام حادثه تلخ دیگری در کمین است.
آتش سوزی جنگل ها هم یک ماجرای دیگر است. سانچی هم در آب های کشور ما نبود، نیازی هم به پاسخگویی شفاف نبود.

نگاه دوم:

سال ها پیش در یک گزارش اجتماعی از خودکشی زنان، متوجه شدم که آمار خودسوزی زنان در یکی از شهرهای زاگرس نشین بسیار بالاست یعنی بالاترین آمار خودسوزی زنان در کشور. ترجیح می دهم نامش را ننویسم. شاید از آن سال ها تا کنون، زنانش به یمن شبکه های اجتماعی آگاه شده باشند و کمی هم آزاد که دیگر به جای خودسوزی، خودشان را با کارهای دیگری مشغول کنند تا فراموششان شود چه رنج هایی را از سر می گذرانند.
یکی از کارشناسان قوه قضاییه که با او درباره این شکل خودسوزی مصاحبه می کردم، می گفت که علت آن، جلب توجه زنان و نوعی از آگاه سازی است از رنجی که می برند، نمی دانم چرا بناگاه با شنیدن خبر آتش سوزی میدان حسن آباد، یاد این شکل از خودکشی افتادم و پس از آن، آتش سوزی پلاسکو و آن روز عجیب.
نمونه های دیگری هم هست: مثل آتش سوزی بازار تبریز و …
شاید بناهای یادگار و یادهای ماندگار ما هم خود را به آتش می کشند برای آگاه سازی جماعت نا آگاهی که همچنان دوره می کنند شب را و روز را. هنوز را.

نگاه سوم:

کمی به واژه آتش نشان دقت کنید، چرا برای این شغل که کارشان طیف وسیعی از امدادرسانی است، نگفته اند امداد رسان؟! انگار همیشه باید آتشی باشد برای این شغل. مثل اینکه همیشه سفری هست برای مسافر. خبری هست برای خبرنگار. دارویی هست برای داروساز. سبزی هست برای سبزی فروش و … این هم توجیهی است. قانعمان می کند. ما کلا عاشق توجیه های بی منطق هستیم. همین که بگوییم خدا را شکر، همه سلامتند؛ خدا را شکر که خار به پای هیچ کداممان نرفت، راضی می شویم.
اما آیا ما موجودات سالمی هستیم؟!
البته که نه. عملکردمان این را نمی گوید.
ما اصلا آدم های سالمی نیستیم. بحث هم نکنیم. نیستیم.

نگاه چهارم:

اصلا بیایید کمپین آتش سوزی راه بیندازیم. چند نفر شومن را هم بیندازیم جلو. هی حرف بزنند. خطابه بدهند. امضا جمع کنند و مردم را سرگرم کنند. مگر می شود در تلویزیون رییس جمهور و وزیر و وکیل را زیر سوال برد و فردا تریبون بزرگتری برای سخن پیدا کرد؟
اصلا گیریم هفتاد میلیون نفر پای یک نامه را امضا کردند. چه حاصلی دارد؟ ما باید این امضاها را پای عملکرد درست خودمان بیندازیم.
گیریم توانستیم حرف های رییس جمهور را در مورد محیط زیست پس بگیریم! چه می شود؟! وقتی مطالعه ای نیست. آموزشی نیست. ساختار مناسبی برای بحران نیست.
وقتی ما با اندیشیدن بیگانه ایم. وقتی به جای هر نگاه نقادانه، فقط بغض می کنیم و دنبال مقصر می گردیم.
بعد فحش می دهیم تا دلمان خنک شود. اصلا همیشه تقصیر فردی هست که معمولا نیست. تقصیر خلبانی است که هواپیمایش سقوط کرده. راننده اتوبوسی که در تصادف کشته شده و یا لوکوموتیورانی است که از ریل خارج شده. تقصیر کارگری است که در طبقه دوم حسن آباد گیر افتاده و یا آتش نشانی که در زیر زمین پلاسکو خاکستر شده است.
اقتصاد خراب هم تقصیر خاوری است که رفته و پول ها را برده…

نگاه پنجم:

اصلا بیایید همه افکارمان را معطوف حجاب کنیم.
شلوارهای پاره مد روز بپوشیم. روسری هایمان را برداریم و مدام برویم وزرا تعهد بدهیم.
چه اشکالی دارد؟ بعد دوباره با همان روسری برداشته، برویم مسافرت، ادای آدم های باشعور را دربیاوریم اما زباله مان را از ماشین پرت کنیم بیرون و در نخستین روستا در حالی که از اکوتوریسم، حرف هایی می گوییم که بلد نیستیم، از صاحبِ خانه، گوشت شکار طلب کنیم.
آنها را به شکار تشویق کنیم و با پوشش خود، فرهنگ دختران روستا را بر هم بزنیم.
بعد عکس های آنچنانی بگیریم و همینطور دست به دست و صفحه به صفحه منشن کنیم و برگردیم شهرمان تهران و با جسارت و اعتماد به نفس تمام، درباره احترام به فرهنگ میزبان سخن سرایی کنیم و از اصول توسعه پایدار حرف بزنیم و از قضا در خبرها بخوانیم که حسن آباد سوخته و باز هم، از فرط ناراحتی، راهی سفری دیگر شویم به قصد تخریب فرهنگ یک روستای دیگر و حسرت شهری بودن را بر دل دختران معصوم روستا بنشانیم و همین دور باطل را تکرار کنیم و مطالبه مان برداشتن حجاب باشد و … و …
یا اینکه مثلا سیل بیاید و آبروی زنان روستا و شهرستان های کوچک را دست بگیریم و از شخصی ترین مسایلشان و نیازهایشان در شبکه های اجتماعی بنویسیم و روشنفکرانه فریاد بزنیم که اینها مسایلی طبیعی است و هرگز هم به ذهنمان خطور نکند که آن زن روستایی که ما آبرویش را در شبکه های اجتماعی می بریم، هنوز هم در شرایطی که از نظر ما طبیعی است، سجاده اش را وقت نماز رو به خدا باز می گذارد تا نزدیکترین برادر و پسر و سایر مردان محرم خانه هم هیچ فکر طبیعی از ذهنشان عبور نکند. بگذریم

نگاه ششم:

کلیسای نوتردام که سوخت، روسای سازمان جهانی گردشگری و یونسکو بلافاصله موضع گرفتند.
حسن آباد، بازار تبریز، میانکاله و … در سهل انگاری ما سوختند. ما چه کردیم؟!
ما هیچ، ما نگاه.

حمیرا محب علی

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن